گاهی دلم تنگ میشود
پشت پنجره امید، ناامید نشستهام
چطور امید و ناامیدی با هم در دلم موج میزند
این را نمیدانم
اما یک چیز را خوب میدانم
اگر امید و ناامیدی را با هم در دلم نگنجانم، حتماً یکی بر دیگری چیره میشود
و اما دل من نمیخواهد قبول کند که ناامیدی حرف راست ماجراست.
دلم به من بدهکار است
باید هم خود را امیدوار نشان دهد
باید هم به دنبال راه و نشانه بگردد
باید هم از نشانهها در عالم واقعی خبری پیدا کند.
حال اگر نشانه را دیدم چه؟
اگر نشانه آمد و حرف دلدادگی را دوباره به میان کشید، چه؟
آنوقت چطور باید به خود قول بدهم تا پاهایم استوار بر زمین بماند
آنوقت چطور باید عزمی راسخ برای ادامه ناامیدی پیدا کنم و وانمود کنم که امید را ندیدم!
یه متن فوق العاده زیبا و امیدبخش و آموزنده و پر از معنی ناب 🙂عالیه فائزه..اینجاش که میگه: دلم به من بدهکار است
به نظرم دل همه آدمها به اونا بدهکاره..
همه باید امیدوار باشیم و دنبال راه و نشانه ها..
خیلی خوشحالم که حسم رو درک کردی. گاهی به دنبالِ نشانهها دور خودمون میچرخیم، درحالیکه نشانهها را چندبار دیدیم ولی دلمان اجازه دیدنِ آنها را به ما نمیده. به همین دلیل دل ما به ما بدهکاره برای همهی آن اجازه ندادنها🙂
مناقشه زیبایی برای گذر از نا امیدی ترسیم کردید
لذت بردم
سپاس از نظر شما. خوشحالم که نوشتهام را دوست داشتید.