شنیدن و خواندن نوشته‌های دوستانم که هم‌ردیف با من پیش می‌روند، حس و حال خود را دارد. می‌توانم از آن‌ها یاد بگیرم. می‌توانم با خواندن تجربه‌هایشان مسیر فکری‌ام را بهتر و بهتر کنم. می‌توانم مسیرهای اشتباه خود را شناسایی کنم یا اینکه کاری برای بهبود آن‌ها انجام دهم.

امروز وقتی نوشته‌های دو نفر را از زبان خودشان می‌شنیدم، احساسشان نسبت به نوشته‌هایشان را نیز درک می‌کردم. بیشتر از متن نوشته شده، انگار حس و حال خودشان را از نوشتن درک می‌کردم. متن آن‌ها برگرفته از فکر و احوالات درونی‌شان بود و با لحنِ خواندنشان درکش نیز آسان‌تر می‌شد.

در واقع روحِ کلام در نوشته آن‌ها موج می‌زد. می‌توان از این طریق متوجه شد که اگر من می‌نویسم باید همانقدر که به درست نویسی و انتخاب موضوع خوب دقت می‌کنم، به روح کلام نیز دقت داشته باشم. بگونه‌ای بنویسم که گویی آن لحظات را درک می‌کنم. نوشته‌های خود را از نظر عقلانی و احساسی متوجه می‌شوم.

شاید قبلاً هم به این نکته‌ها دقت می‌کردم اما وقتی آدم خودش را جای مخاطب می‌گذارد بهتر متوجه می‌شود که اوضاع از چه قرار است و چقدر خوب پیش می‌رود؛ آنگاه با این سوال‌ها روبرو می‌شود:

_آیا انتظارهای مخاطبان با نوشته من برطرف می‌شود،
_آیا نوشته‌هایم مفاهیم مفید واقع خواهد شد، _آیا کلام من را همانگونه که من می ‌گویم درک خواهند کرد.

البته این درک متقابلی که از جانب مخاطب به نویسنده می‌رسد همیشه کامل نمی تواند باشد مگر اینکه نویسنده در نوشته خود بگونه‌ای حال و هوای خودش را نیز بیان کند؛ غیر مستقیم یا مستقیم فرقی نمی کند و بنظرم بر اساس متن‌های مختلف، متفاوت است.
همیشه سعی می‌کنم در هنگام مطالعه، متن را از همه لحاظ متوجه بشم، یعنی از لحاظ عقلانی، مفهومی، ادراکی، تصویری و هر چیزی که به زیباتر و بهتر اندیشیدن به من کمک می‌کند.

برای نوشتن نه تنها به درک زیبایی و درست‌نویسی احتیاج دارم، بلکه ابتدا به زیبا و درست‌اندیشی هم نیاز دارم و این امری است ضروری برای نوشتن یک مطلب. می‌دانم تا خودم چیزی را متوجه نشده باشم، نمی‌توانم آن را به خورد انسان‌های دیگر بدهم و انتظار داشته باشم که مخاطبانم نوشته را همانطور که در ذهن من بوده است، متوجه بشوند.