می‌نویسم برای اینکه منظور خود را بتوانم واضح‌تر به گوش مخاطب برسانم. امشب نوشتن برای من همچون وسیله‌ای است که پیام خود را از تجربه این چند روزم برای شما بازگو کنم.

همین هفته اتفاقی برایم پیش آمد. اتفاقی که من را ناراحت کرد. من عضو چند گروه از مجلات ترجمه هستم. به رایگان گاهی ترجمه‌ای انجام می‌دهم و آن‌ها هم ترجمه‌ها را در مجلات خود منتشر می‌کنند. اسم مجلات در اینجا مهم نیست؛ مقصود من چیز دیگری است.

در یکی از این مجلات، از ابتدای عضو شدنم که حدود دو سه ماه می‌شود (این مجله به‌صورت ماهیانه چاپ می‌شود)، همکاری نداشتم.

چند روز پیش با این دلیل که من باید در این ماه حتما ترجمه‌ای انجام دهم، پیامی برای من ارسال شد و من نیز قبول کردم که در این ماه ترجمه‌ای را انجام دهم. دلیل من هم که کار ترجمه برای این مجله را عقب می‌انداختم، این بود که تابه‌حال ترجمه فیلم انجام نداده‌ام و یادگیری آن نیز به زمان احتیاج دارد. من هم علاقه‌ی زیادی به کار با رایانه ندارم و اتفاقاً بسیاری از کارهای روزانه‌ام با رایانه انجام می‌پذیرد و من راه فراری ندارم. البته که کارکرد با رایانه را در حد یک آدم معمولی که در دنیای دیجیتال امروزی زندگی می‌کند، می‌دانم ولی خب یادگیری اینکه چطور بتوانم ترجمه فیلم را برای اولین بار انجام دهم، برای من جای سوال دارد.

شاید سوال‌هایم را واضح نپرسیدم یا مخاطب من با پرسیدن یک سوال فکر کرده است که من حتی کلید روشن خاموش رایانه را هم نمی‌دانم و شروع کرده است با حالت تمسخرآمیزی صحبت کردن با یک نفر مثل من که تازه می‌خواهد چیزی را که او همه را از حفظ است را یاد بگیرد. ایشان در جواب نیز نه گذاشتند و نه برداشتند و اهمال‌کاری من را به صورت واضح و مبرهن به رخ من کشاندند که چه زمان‌هایی را برای یادگیری در این زمینه عقب انداخته‌ام. البته که راست می‌گویند و این خطا را از جانب خودم پذیرا هستم، اما منظور من تنها لحن سخن گفتن ایشان بود. بد نیست در رابطه با لحن گفتار یا سبک نوشتار هم به مطلبی که امروز از قول الیف شاکاف، نویسنده‌ی کتاب ملت عشق، خواندم، اشاره کنم. مطلب این بود که: “موضوع نوشتن معمولاً یکی است؛ عشق، خانواده، مسائل اجتماعی و فرهنگی و غیره، آنچه نویسنده را متمایز می‌گرداند، لحن گفتنِ او یا سبکِ متفاوت نوشتن او است. اینکه چطور متفاوت به موضوع‌های یکسان نگاه می‌کند و به آن‌ها می‌پردازد.”

اینکه آدم چیزی را بلد نباشد و هر زمان که می‌تواند به سراغش برود به عقیده من کار زشت و ناپسندی نیست حتی اگر من در آن عمل، قبلاً کم‌کاری کرده باشم و به سراغ یادگیری آن نرفته باشم.

این اتفاق برای من ناراحت‌کننده بود؛ اما نه آنقدر که دیگر نخواهم از او یا شخص دیگری در این رابطه سوال کنم و بخواهم که آن را کامل یاد بگیرم. اتفاقاً برعکس باعث شد تا اشتیاقی برای یادگیری آن پیدا کنم.

شاید این اتفاق برایم افتاده تا دنبالش را بگیرم. شاید اگر چنین حرف هایی به من نمی‌زدند، همچنان چنین تلنگری برای یادگیری به خود نمی‌زدم.

اکنون درباره آن می‌نویسم و چندی بعد به سراغ یادگیری آن می‌روم و ان‌ شاءالله که به زودی می‌توانم ترجمه فیلم با زیرنویس را به راحتی انجام دهم و حداقل این مطلب برای خودم روشن شود که اگر بخواهم می‌شود و می‌توانم.

حرف دیگران به خود را تنها در جهت تلنگری می‌بینم تا به یادگیری خود ادامه دهم؛ زیرا می‌دانم که اگر من بخواهم در دقیقه ۹۰ هم می‌شود کارهای شگفت زیادی انجام داد؛ حتی اگر دیگران این کار را برای من خیلی دیر بپندارند و حرف‌هایی بزنند که به مزاج من خوش نیاید.

باشد که در این دنیا دانش‌آموزی باشیم از سرِ اختیار و علاقه، نه از سرِ اجبار و تحکم و هر چیزی در دنیای اطراف را در شبانه‌روز محلی برای آزمون و خطای خود بدانیم. دانشی که حرفش را به میان آوردم، می‌تواند قسمتی از درس‌های زندگی باشد تا هرچیزی که انسان برای حرکت به جلو برای دنیای خودش به آن نیاز دارد.

همیشه لازمه‌ی هرگونه یادگیری دانش و پیشرفت در زندگی، خودشناسی است. اینکه بدانیم اگر حرفی به ما می‌گویند یا حتی کتابی می‌خوانیم، بی‌دلیل نیست و حتماً یادگیری آن‌ها در مسیر پیشرفت و رسیدن به هدف، به ما کمک می‌کنند.

باشد که دانش‌آموزِ همیشگی مسیرِ زندگی خود باشیم و درس‌های دقایق مختلف زندگی خود را غنیمت بشماریم‌.

پی‌نوشت: ایشان بی‌شک یک راهنمای بی‌نظیر برای من در راه ترجمه هستند و خواهند بود و حتماً در حق من دوستی را تمام کرده‌اند؛ چرا که دوستی از دیدگاه من، همان نقل‌قولی است که همه ما در ذهن داریم… دوست مثل آینه است که من را همانطور که هستم نشان می‌دهد و زیبایی‌ها و عیب‌هایم را برای من نمایان می‌کند.