گاهی دلم تنگ می‌شود

پشت پنجره‌ امید، ناامید نشسته‌ام

چطور امید و ناامیدی با هم در دلم موج می‌زند

این را نمی‌دانم

اما یک چیز را خوب می‌دانم

اگر امید و ناامیدی را با هم در دلم نگنجانم، حتماً یکی بر دیگری چیره می‌شود

و اما دل من نمی‌خواهد قبول کند که ناامیدی حرف راست ماجراست.

 

دلم به من بدهکار است

باید هم خود را امیدوار نشان دهد

باید هم به دنبال راه و نشانه بگردد

باید هم از نشانه‌ها در عالم واقعی خبری پیدا کند.

 

حال اگر نشانه را دیدم چه؟

اگر نشانه آمد و حرف دلدادگی را دوباره به میان کشید، چه؟

آنوقت چطور باید به خود قول بدهم تا پاهایم استوار بر زمین بماند

آنوقت چطور باید عزمی راسخ برای ادامه ناامیدی پیدا کنم و وانمود کنم که امید را ندیدم!