تماشای پشتکار حیوانات همیشه بهتر از داشتن آنها برایم بوده است. آن کجا که بنشینی و حرفش را بزنی و آن کجا که هزاران بار تلاش کنی. گوشهای دراز کشیده بودم. ساعت دو ظهر بود و بعد از یک روز پرکار و نهار کمی دراز کشیدن میچسبید. تلویزیون روشن بود و پدرم طبق معمول کانال یک و اخبار ظهرگاهی را گوش میکرد. از اخبار خوشم نمیآید. آن روز هم مثل بقیه روزها مجبور بودم صبر کنم تا حداقل بیست دقیقهای از اخبار بگذرد و من هم زبانم دراز شود که بسه لطفا، حالا که اصل اخبار رو گوش کردی، بزن کانال سه ما هم سریالمون رو ببینیم!
_ باشه بذار این قسمت هم تموم بشه.
باشه و باشه پدرم که هر پنج دقیقه آن را تکرار میکرد، ادامه داشت تا ساعت دو و چهل دقیقه میشد و آخر اخبار بود و او حالا جلو تلویزیون خوابش برده بود.
آن روز همان یکبار را گفتم که کانال را عوض کند. بعد از آن حواسم به گوشهای از خانه پرت شد.
کنار میز تلویزیون سیاههای نظر من را به خودش جلب کرد. اول فکر کردم چیزی آنجا ریخته، چیزی شبیه سیاهدانه. از دور خیلی مشخص نبود. فقط معلوم بود اندازه یک سکه ۵۰۰ تومانی گل قرمز رنگ فرش به سیاهی بزند.
بلند نشدم. فقط به آنجا خیره ماندم که متوجه حرکت سیاهدانهها یا بهتر است بگویم متوجه حرکت مورچههایی که اطراف آن دانهها بودند، شدم.
چشمم را کمی به سمت راست و چپ گرداندم و صفی از مورچهها را دیدم که به طرف دیوار کنار در، در حال حرکت بودند. نظم آنها شگفتانگیز بود. همه در یک خط بودند. تعدادشان زیاد بود درست مثل یک لشکر آماده به خط شده بودند و به یکدیگر در جهت هدف مشترکشان کمک میکردند. دو سهتایی از آنها یک دانه را روی شانههایشان حمل میکردند. به سختی آن را میبردند. دانهی بیوزن و بیارزش برای ما، برای موجود زندهای دیگر آنقدر ارزش داشت که سختی آن را با جان خریده بودند و حتی برای رسیدن به آن دانه به ظاهر بیارزش از یکدیگر کمک میگرفتند. شاید هدف همهی آنها برداشتن آن دانهها نبوده باشد اما این احساس مسئولیت و همکاری در آنها موج میزد.
دانه را دیدم که سه چهار باری افتاد اما مورچهها از پا نیفتادند! بدون حتی لحظهای درنگ دوباره سعی و تلاش خود را کردند و آن دانه را سالم به مقصد رساندند.
_آخ آخ پاشو زودباش جارو برقی بیار، ببین چه خبر شده!
صدای مادرم بود. حالا متوجه مورچهها و سیاهی روی فرش شده بود. لحظهای آرام ماندم و بعد خواستهاش را انجام دادم.
اگرچه مورچهها الان داخل جارو برقی خاک میخورند، اما یاد و خاطرهی سماجتشان برای رسیدن به هدف همیشه در ذهنها باقی میماند.😂
خاطرهی جالبی بود. لحظهها رو خوب توصیف کردید.
سپاسگزارم از لطف شما