با نگاهی عمیق به چشمان مادرم می توانستم حدس بزنم که چقدر خوشحال است. وقتی خوشحال یا ناراحت است خود را کمتر نشان می دهد. می توانم بگویم قهقهه های کمی از مادرم تا این سن شنیده ام. بیست سال زمان کمی نیست برای اینکه شخصیت مادرم را شناخته باشم. او را صدا کردم، در حالی که غرق در خوشحالی خودش بود، با لبخندی زیبا به من پاسخ داد. وقتی مادر با چشمانِ بادامی عسلی رنگش با لبخند به من نگاه می کند، معلوم است که قند در دلم آب می شود. آن حسِ ناب خوشحالی قلب مادرم را دقیقا در قلبِ خود احساس کردم. حالا می توانم نفس راحتی با آرامش کامل بکشم. نمیدانم چرا، ولی هر زمانی که مادرم رد اینطور خوشحال می دیدم، نیازی نداشتم تا به دلیل دیگری برای شادی خود حتی فکر کنم. شیرین ترین لحظات عمرِ من، نظاره ی شادی قلبی مادرم است.مادرم سختی ها و ناراحتی های فراوانی را تحمل کرده است. ساعت ها از آن خاطرات تلخ برایم صحبت کرده، گریه کرده، از ناراحتی فریادی کشیده، سرخ رنگ شده و فشارش بالا رفته. دیدن روی خندانش همیشه آرزویِ من است.حال که این روزِ خوش یمن فرا رسیده، توانسته ام به آرزوی شیرینم برسم. اسمش را گذاشتم روز خوش یمن!روزِ عجیب و غریبی نیست. مناسبتی است که تقریبا برای همه اتفاق می افتد، همه در زندگی شان آن را تجربه می کنند. روزِ تولد خواهر زاده ام تینا است. جشنی صورت داده اند تا به شادی کنار یکدیگر باشیم. اما اولین سال نیست. حالا تینا چهار سال دارد و این عادت همیشگی آن هاست که تولد دخترشان را جشن بگیرند. اما نمی دانستم برای مادرم چه چیزی جشنِ تولد امسال را از سال های قبل متمایز کرده است. شاید بخاطر مهمان های بیشتر بوده، شاید بخاطر هدیه ای که خریده، شاید بخاطر اینکه هر چه می گذرد، مادرم تینا را بیشتر دوست دارد و شاید های دیگری که د  ذهنم نقش می بستند و جای خود را لحظه به لحظه به دیگری می دادند و اما هر کدام با یکجور ناکامی روبرو می شدند، گویی هیچکدام دلیل محکمی نبود و به دلم نمی نشستند. اما باید دید، باید بپرسید، باید دلیل این روزِ خوش یمن را کشف کرد. به نظرم به دقتش می ارزید.تمامِ روز به رفتارهای مادرم دقت کردم. از درست کردنِ ظرف الویه که به شکل سیندرلا درآورده بود دقت می کردم تا برسد به بستنِ گره ی ساندویچ ها با ربان صورتی و بنفش!یک لحظه به خودم آمدم و گفتم، دختر دیوانه شده ای! آخر بستنِ گره ی صورتی و بنفش به خوشحالی اش چه ربطی می تواند داشته باشد! باز نا امید نشدم و به کنجکاوی خودم ادامه دادم.یک ساعتی زودتر به خانه ی خواهرم رفتم تا کارهای عقب مانده اش را قبلِ رسیدن مهمان ها انجام دهیم. از فوت کردن تند و سریع بادکنک ها گرفته تا چسباندن استیکر های سیندرلا به اطراف اتاق. پفیلا ها را در ظرف هایش می ریختم و در ذهنم لبخند مادرم را به یاد می آوردم و ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نقش می بست.مهمان ها یکی یکی آمدند. مادرم هم با جعبه ی کیک داخل آمد و آن را روی میز شیشه ای داخل آشپزخانه گذاشت و خطاب به من گفت: داخل یخچال بگذار. حرفش را گوش دادم. لبخند شیرینش همراهش بود که نشانی از شادی درون داشت.بعد از برگزاری مراسم جشن تولدِ تینا، شروع به جمع و جور کردنِ ظرف ها کردیم. کنار سینک ظرفشویی کوچکشان ایستادم و شروع کردم به شستن. یک لیوان، دو لیوان، یک بشقاب، دو چاقو، انگار اگر تا صبح هم می ایستادم ظرف بود برای شستن! بعد از نیم ساعتی که ظرف ها تمام شد و بیرون رفتم تا بنشینم، متوجه شدم که مادرم و خواهرم در اتاقِ تینا مشغول به صحبت کردن هستند. به اتاق نزدیک شوم که صدایشان واضح تر شد. قبل از ورود به اتاق اندکی مکث کردم، انگار علاوه بر مکث، ناخوآگاه سعی می کردم نفسم را نیز حبس کنم تا متوجه حضورم نشوند. از صحبت های مادرم متوجه شدم که دلیل اصلی خوشحالی اش به تحقق پیوستن آرزوی کوچکی از خواهرم بود. آرزوی گرفتن یک جشنِ تولد برای دختر کوچکش. اگر چه آرزو کوچک بوده و پر تکرار اما امسال طعمی متفاوت داشته است. طعمی پر از شیرینی های بی تکرار. در همان حال وقتی که ساده صحبت می کرد، وقتی دلیل شادی درونی اش را تا به این حد ساده و زیبا بیان می کرد، با لبخند بلندی علامت حضور خودم را به آنها دادم و به داخل اتاق رفتم. وقتی از دلیل خنده من پرسیدند فقط لبخندی زدم و گفتم هیچ! در حالیکه آن زمان لبخند من، تنها یک معنی داشت، داشتم به خودم فکر می کردم و در ذهنم به خودم گفتم، تا مادر نشی حس های زیبا و ساده را درک نخواهی کرد.