لذتِ نوشتن یا هنرِ نوشتن
هنر نوشتن یا لذت نوشتن سال گذشته، اواخر فصل پاییز کار ترجمۀ کتابی را به عهده گرفتم. شور و شوقی داشتم. اما ترس از اینکه میتوانم اولین کتابی که به دستم رسیده را عالی ترجمه کنم یا نه، از ابتدای [...]
لبخندِ زیبای مادر
با نگاهی عمیق به چشمان مادرم می توانستم حدس بزنم که چقدر خوشحال است. وقتی خوشحال یا ناراحت است خود را کمتر نشان می دهد. می توانم بگویم قهقهه های کمی از مادرم تا این سن شنیده ام. بیست سال [...]
حرفِ زور
مگر می شود آدم بود و حرفِ زور زد! آدم البته معنای متفاوتی دارد در اذهان مردم. یکی آدم را انسانی درستکار میداند و یکی آدم را انسان کار راه انداز… بگذریم باید به او می گفتم که کارش اشتباه [...]
چادرِ چروکیده
با شتاب حاضر شدم و دکمه های مانتو ام را بستم و مقنعه خود را پوشیدم و کیفم را برداشتم و سریع به سراغ چوب لباسی رفتم تا چادرم را بردارم. دیر شده است و آن را پیدا نمی کنم. [...]
خواب و بیدار
باد شدیدی بود. بیشتر شبیه طوفان بود. شاخه ی کلفت درخت بید به این سو و آن سو کشیده میشد. اگر پلک نمیزدم هم متوجه نمیشدم با چه سرعتی این طرف و آن طرف می رود، مثل طنابی بود که [...]
گل زرد
دخترک روی پارچه ای گل گلی که روی علف های پارک پهن شده بود، نشسته بود و به سویی خیره شده بود. چند لحظه ای نگاهم تعجب وار به او خیره ماند. به ساعت مچی ام نگاهی انداختم، بله دخترک [...]