قسمت اول:
«نوشتن مثل نفس کشیدن است، میشود یاد گرفت که آن را خوب انجام داد، اما به هرحال باید آن را انجام داد.»
از کتاب حق نوشتن نوشتۀ جولیا کامرون
به زور نشستهام پشت لپتاپ و نظارهگر صفحه مانیتور شدهام. اکنون مشغول نوشتن هستم. نه اینکه به زور مشغول نوشتن باشم، نه؛ به زور مشغول تایپ کردن هستم. تایپ کردنم بد نیست اما نوشتن روی کاغذ را بیشتر ترجیح می دهم. بههرحال هر کاری اولش سخت است، وقتی برنامه ورد را باز میکنم و جمله اول را تایپ میکنم، تمام سختیاش با همان تایپ جمله اول تمام میشود.
چند جملهای از حال و احوال اینجانب برای نوشتن الان من بود. نیم ساعتی مشغول خواندن کتاب حق نوشتن بودم. همین چند صفحه اول من را بسیار مجذوب نوشتن کرد. زیرِ جملههای تامل برانگیزش را با خودکار بنفش خط کشیدم. بنفش، رنگی است که به من انرژی و روحیه می دهد. به همین دلیل آن را انتخاب کردم.
جملهای که در ابتدای صفحه نوشتم از همان جملههای دوستداشتنی این کتاب است. تمثیلی زیبا برای نوشتن به کار برده است. تمثیلی همچون نفس کشیدن. نفس کشیدن را پیش خود تحلیل کردم. امری حیاتی است. امری است که زندگی بدون آن امکانپذیر نمیباشد. اصلاً زندهایم زیرا نفس میکشیم. خود را بدون نفس کشیدن نمی توانم تصور کنم. اما بد هم نیست که گاهی خود را اینطور تصور کنم؛ میدانید چرا؟ به دلیل اینکه هرگاه به این فکر میکنم که دیگر نباشم، دلیلم برای به ثمر رساندن علاقههایم دو چندان میشود. دو چندان مینویسم و دو چندان میخوانم و البته دو چندان نیز از زنده بودنم لذت میبرم. این روزها این تمثیل برای من بسیار قابل لمس است، زیرا نوشتن هوای تازه را به افکارم راه میدهد. نوشتن روزانه تبدیل شده به عادتی خوش و گورا برای تمام لحظههای زندگیام. دیگر نوشتن را جهت لذت طعم خوش زندگی میخواهم. همین الان هم کارهای نکرده زیادی دارم که مدام آن ها را به تعویق میاندازم اما آنچنان روزانه دلم برای نوشتن تنگ میشود که انگار یاری در کناری نشسته و منتظر است که من گوشه چشمی به او بیندازم و روزانه سراغی از او بگیرم.
اکنون دارم به همان شیوهای که خانم کامرون در اوایل کتاب گفته است پیش میروم. به دنبال دلیل برای نوشتن نیستم. به دنبال نویسنده شدن واقعی هم نیستم. مینویسم فقط برای نوشتن. یادم میآید روز مصاحبه برای شرکت در دوره نویسندگی این را گفتم که از شروع دوره تا یکسال بعد میخواهم حداقل یک کتاب نوشته باشم. اما هرچقدر که دارم در این مسیر پیش میروم، بیشتر مجذوب فعل نوشتن میشوم تا اینکه بخواهم به نویسنده واقعی شدن و نوشتنِ کتاب فکر کنم. فکر نکردن به این موارد امکان ناپذیر است اما حداقل میدانم دلیلم برای نوشتن تغییر کرده است.
اکنون که مینویسم این مطلب برایم روشن شده است که چقدر روزهایم برای من معنادار شدهاند. قبلاً دلیلی برای زود بیدار شدن نداشتم. پنج سال است که سرکار میروم و مجبورم که صبح ها زود از خواب بیدار شوم، اما منظور من از آن جمله این بود که اشتیاقم برای نفس کشیدن و زندگی کردن معنا یافته است. شاید این معنا را الان نتوانم به خوبی توصیف کنم اما در آینده کتابی بسیار شیرین دربارهاش خواهم نوشت؛ یا نه چرا در آینده، همین حالا که این مطلب را مینویسم، میتواند مقدمهای برای کتاب من باشد و من هر از چندگاهی این صفحه را باز کنم و در مورد علاقه و احساساتم به نوشتن بیشتر بنویسم.
حدس من این است که با خواندن آهسته و پیوسته کتاب حق نوشتن، میتوانم کتاب کوچکی در کنارش بنویسم. آنقدر مطالب برای من جذاب است که انگار حرف دل من را میزند و دوست دارم زیر تمام مطالبش خط بنفش بکشم تا از آن انرژی بیشتری بگیرم.
«من وقتی خوب مینویسم واقعاً خوشم میآید، اما وقتی مینویسم هم از نوشتن خوشم میآید؛ تمام»
از کتاب حق نوشتن نوشتۀ جولیا کامرون
جملۀ درخشان دیگری از کامرون که باید سعی کنم به این شکل به نوشتن نگاه کنم. خیلی وقتها مینویسم. موضوعی انتخاب میکنم یا نظری ذهن من را به فکر فرو میبرد. تصمیم میگیرم که برای روزانهنویسیام انتخابش کنم. فکر می کنم بسیار عالی میتوانم در مورد آن بنویسم، اما اینطور نیست. مینویسم و شاید تعداد کلمات هم بالای هزارتا باشد، اما نوشتهام را دوست ندارم؛ یعنی آنطور نمیشود که در ذهنم آن را میپنداشتم. گاهی در چنین شرایطی نا امید میشوم. فکر میکنم قدرت نوشتن خوبی ندارم و از ادامه راه پس میکشم. اما با همین فکر که من از مسیر نوشتن نیز بسیار لذت میبرم، این فکر به سرعت از ذهنم بیرون میرود. لذت حین نوشتن و بعد از نوشتن را برای خود و در درون خود زنده نگه میدارم و آن را تبدیل میکنم به انرژی مضاعفی که در روزهای بعد از آن استفاده کنم. در این زمینه دقت کردهام که هر زمان اینکار را انجام دادم، نوشتههای بعدی خود را بیشتر از قبل دوست داشتم؛ یا به عبارتی می توان گفت ارتباط بهتر و موثرتری با نوشتههای خود برقرار میکنم و آنها را همچون پلههایی برای رسیدن به اوج میبینم. پلههایی از جنس طلا. اگر نوشتههایم را مفید و مؤثر بدانم همچون طلا در ذهنم درخشش خود را خواهد داشت. طلا همیشه ارزش نگه داشتن را دارد. نوشتن را همچون ودیعهای ارزشند از طرف خدا برای خود نگه میدارم و دنبال آن را میگیرم و پیگیرش میشوم و لذت بردن از مسیر نوشتن را فراموش نمیکنم.
اکنون دست به تایپ کردنم گرم شده است و دیگر از آن حس اولیه خبری نیست و نزدیک به هزار کلمه نوشتهام و حس و حالم از نوشتن خوب است. از خواندن کتاب حق نوشتن راضی هستم و مشتاقانه آن را ادامه خواهم داد.
قسمت دوم:
دوباره با خواندن چند صفحه از کتاب حق نوشتن شروع به نوشتن کردم. قبل از خواندن کتاب مشغول صحبت کردن با فردی بودک که خیلی طول کشید اما انگار نمیخواستم از صحبت کردن دست بردارم و حالم پژمرده شده بود و دست و دلم به کاری نمی رفت. اما بعد از قطع کردن تلفن و خوردن چند تکه میوه که مادرم برایم آورده بود، شوقی برای خواندن کتاب پیدا کردم. در میان خواندن کتاب حواسم پرت صحبتهایم میشد اما بعد از چند دقیقهای مطالب جذاب و دوست داشتنی حق نوشتن به جانم نشست و غرق در کتاب و مطالبش شدم. اکنون از بین مطالبی که زیرخط بنفش دارند یکی را به عنوان اولین پاراگراف انتخاب کردم و آن هم این است:
«بیشتر ما واقعاً میخواهیم فقط خوب بنویسیم و به این دلیل است که عملِ نوشتن فشار زیادی به ما میآورد.»
دقیقاً هینطور است. میخواهم خوب بنویسم و به همین دلیل است که نوشتن را مدام عقب میاندازم و یا به انتظار زمان خوبی که ایدۀ نابی به ذهنم برسد به انتظار مینشینم. اما گاهی اوقات خوب نوشتن را نادیده گرفتهام. به آن دلیل که فقط خواستم بنویسم. از چه بنویسم و چطور بنویسم را نمیدانم؛ اما حالا نوشتن را برای برونریزی افکارم انتخاب کردم و تنها نوشتن را بخاطر خودش میخواهم. نوشتههایم من را به چیزی فرامیخوانند که باید بنویسمشان. افکار در ذهن من به این فکر نمی کنند که آیا جایز است به ذهن من خطور کنند یا نه، پس چرا من باید جلوی نوشتن خود را بگیرم و همش بگویم نه این را نمی نویسم و آن را نیز. مدام نباید در پی جدا کردن افکارم باشم که چه چیزی خوب هست و چه چیزی هم بد است. آنچه خوب است عملِ نوشتن است که آزاد باشد؛ همراه با لذت باشد. لذت زمانی رخ میدهد که چیزی بیاختیار و بدون آنکه واقعاً از لحاظ منطقی طلب کنی، جلوی چشمانت برای تو ظاهر شود. درست مثل همین الان که نوشتن را آزاد گذاشتهام. مصداق بارزش عشق است. عشق چیزی است که به لحاظ عقلانی نمیخواهیم، چون دردسرهایش و فراز و نشیبهایش بسیار زیاد است. اما ما لذت آن را به تمام مصائبش ترجیح می دهیم. باید عشق نوشتن ما را بکِشاند به سمت نوشتن آزادانه، و اجازه دهیم هر چیزی که در ذهنمان پرسه می زند خودش روی کاغذ بیاید و چند صباحی احساس خوشحالی کند. شاید همان ایده به ظاهر ساده و گاهی بد، بعدها به ایدهای درخشان تبدیل شود بیآنکه ما بدانیم.
«نوشتن را خیلی مهم کردن یعنی نوشتن را مشکل کردن. نوشتن را آسان کردن یعنی نوشتن را ممکن کردن»
نوشتن را مشکل نکنیم. درست مانند الان من که میخواهم در مورد انگور خوردنم برایتان بگویم. انگور را همیشه با ترس و لرز میخورم که مبادا بعدش حساست من سرو کلهاش پیدا شود و خوردنم را به رخم بکشاند. اما اینبار قبل خوردن انگور حس و حالم خوب بود. چون همزمان هم مینوشتم و هم از خوردنِ آن لذت میبردم. به خاطر همین هم باعث شد که خوردن انگور نیز به من بچسبد بدون آنکه خوردنش را مشکلی برای خود درنظر بگیرم.
درنظر گرفتن چیزی به عنوان مشکل خیلی بدتر از واقعیت و ماهیت آن چیز است. اگر به نوشتن تنها به شکل نوشتن و معمولی و گاهی بد نوشتن هم نگاه کنم چیزی از من کم نمیشود. چیزی از نوشتههایم کم نمیکند؛ تنها به احساسات خوب من به نوشتن روز به روز میافزاید.
«نوشتن بزرگ است؛ آنقدر بزرگ که هرچیز کوچکی که بخواهید میتوانید در آن بگنجانید. نوشتن پرشور است. آنقدر پرشور که هر خلق و خویی که دارید را تاب میآورد؛ حتی هر بدخلقی که گریبانتان را گرفته و با خود میکِشد را»
در زندگی همه، جای یک نفر خالی است. جای نفری که بیاید و آنقدر بزرگ باشد و گوش شنوا برای همۀ گفتههایمان داشته باشد، خالی است. انگار آدم میخواهد از صبح که پا میشود تمام افکاری که از ذهنش میگذرند را به او بگوید تا تمام وقایع روز، تمام اتفاقات، تمام احساسات و تجربیات و خلاصه کل زندگی همراهیاش کند. من که اینطور هستم. شما را نمیدانم. اما تجربیات چند ساله عمرم این ها را به من گفتهاند که به چنین فردی در زندگی خود نیاز دارم. اما چنین فردی حتی به عنوان پدر و مادر، خواهر وبرادر و یا به عنوان یک دوست هم نمیتواند باشد که بتواند تمام خودش را بیرون بریزد و طرف مقابلش هم همیشه سراپاگوش در انتظار حرفهایش بنشیند.
خب از من میشنوید چنین شخصی وجود ندارد اما یک راه حل برای این موضوع پیدا کردهام. آن هم راهحلی زیبا با نام “نوشتن” است. بله درست است؛ نوشتن. نوشتن قلب بزرگی دارد و هر کسی به عنوان نویسنده و یا آدم عادی می تواند از برکت وجود نوشتن بهره بگیرد. وجودش با ارزش و پربرکت است. وقتی قدم میگذارد به زندگیمان، روح ما را جلا میدهد.
این اشتباه را نکنیم که این خیر و برکت تنها به نویسندگان حرفهای داده میشود، نه؛ بلکه نوشتن تمام آرامش خود را با همه کسانی تقسیم میکند که به سمتش میروند.
وقتی مینویسیم گویی افکار ریز و درشت خود را به کسی میگوییم و احساس تنها نبودن به ما دست میدهد فارغ از اینکه کسی نوشتههای ما را بخواند یا نه. فارغ از اینکه نوشتههایمان با نظم و ترتیب کنار هم نشسته باشند و مملو از رنگ و لعاب قانون درستنویسی باشند. البته که هیچ یک از قوانین نوشتن را نقض نمیکنم؛ اینجا اصل بر مبنای عملِ نوشتن است.
جالب آنجاست که دیگر نگران این نیستیم که آیا نوشتن اخلاق بد ما را هم تحمل میکند یا نه. کافی است کلمهها را به صفحه خالی تحویل دهیم و آنگاه نظارهگر اخلاق خوش خود باشیم. باید با شجاعت این حرف را بزنم که هیچکس را در زندگیام پیدا نکردهام و نخواهم کرد که بیست و چهار ساعت از عمر خود را در شبانهروز در اختیار من باشد و از احوالات من آخ هم نگوید و من فقط با او احساس راحتی کنم و تمام ذهن خوشحال و یا پریشانم را با او تقسیم کنم.
«نوشته می خواهد نوشته بشود؛ راز بزرگ این است. نوشته همانطور عاشق نویسنده است که خدا عاشق مؤمن حقیقی. نوشتن قلبتان را پر میکند؛ اگر اجازه بدهید. نوشتن، صفحاتتان را پر میکند و کمک میکند تا زندگیتان را پر کنید.»
قسمت سوم:
باید مطلبی برای امشب در سایت بگذارم و قصدم این است که نوشتۀ “عادت روزانه نوشتن” را افزایش دهم و به عنوان کار امروز در سایت قرار دهم. امروز فقط توانستم ترجمۀ یک متن ۴۸۰ کلمهای را انجام دهم و تحویل صاحبش بدهم. بعد از آن دستم تا چند ساعت به سمت نوشتن نرفت. اکنون که سعی کردم پشت لپتاپ بنشینم هم، بسیار خستهام اما تعهد دارم. تعهد دارم به خودم و آرزوهایی که مدام آنها را عقب میانداختم. بسیار خب بهتر است بروم سراغ ده صفحۀ دیگر از کتاب حق نوشتن که دیروز خواندم.
«رضایت بزرگ و سادهای در این کار هست مثل نشستن کنار یک دوست واقعی. «من»ی هست که در رابطه با نوشتن ظهور میکند، مثل «من»ی که در دوستیهایی ظهور میکند که مرا به لبخند وامیدارد.»
اگرچه نوشتن را خیلی وقت نیست که شروع کردم، اما این حرفش به جانم می نشیند و آن را درک میکنم. هر وقت مینشینم و مینویسم، انگار در کنار دوستی نشستهام که تمایل دارد تا با گوش جان من را بشنود. بعد از نوشتن از او تشکر می کنم؛ نه اینکه ضربه محکمی به سرم خورده باشد و چنین رفتار کنم، نه؛ تنها به این خاطر است که لبخند رضایتمندی را به من هدیه می دهد.
در کنارش تجربۀ در کنار خود بودن و با خود خلوت کردن را دارم. خود را بهتر میشناسم زیرا به من کمک میکند تا خود درونیام افکار پنهان شدهام را تازهتر پیدا کنم. افکاری که همیشه به صورت سطحی از کنارش رد میشدم. مطمئنم دوستی با نوشتن بهترین انتخابی باشد که تابحال داشتهام. دوستی صمیمی با گوش شنوا. دوستی مشتاق با روحیۀ نقادی. دوستی که برای در کنار او بودن، تلاش خود را بیش از پیش میکنم تا دیدارهایم با او به صورت روزانه افزایش پیدا کند و بتوانم از حضورش در زندگیام بیشترین بهره را ببرم.
«جیمز نیوِ شاعر اسم این را «بینش شاعرانه» میگذارد. او ادعا میکند که همۀ ما اگر به خودمان اجازه بدهیم شعری را که اطرافمان را فراگرفته ببینیم، این را داریم. او از تمرکز لحظه به لحظه می گوید، تمرکز کردن هربار روی یک چیز، روی هرچیزی که توجهمان را جلب میکند. این همان چیزی است که بودیستها به آن زندگی آگاهانه میگویند. من اسمش را میگذارم «زندگی از ته دل» و در دل آن واژۀ «دل» درواقع واژۀ «هنر» و نیز واژۀ «گوش» هم نهفته است. نوشتن یعنی هنرِ دلِ شنوا.»
اینجا منظور این است که یک نویسنده بهراحتی میتواند ایدههای نوشتن را از دنیای اطراف خود گرفته و آنها را با افکار خود پرورش دهد. به حرفهایی که اطراف ما گفته میشود، به اتفاقاتی که روزانه آنها را نظاره میکنیم. به حوادثی که در خیابان می بینیم. به نگاهی که به پنجره ای دوخته شده و باید بگویم به هرچیزی که توجه ما را از صفر تا صد به خود جذب کرده است.
تنها چیزی که مهم است دقت و توجه ما است. میتوانیم از پیشپاافتادهترین مسائل بهترین نوشتهها را خلق کنیم. باید آگاهانه زندگی کنیم. آگاهانه اطراف را بنگریم. در آنصورت حتماً خواهیم دید که ایده برای نوشتن بسیار است. باید چشمی بینا و گوشی شنوا داشته باشیم. باید با کوچکترین علامتی ذهنمان به سمت ثبت دیدهها و شنیدهها برود، دقیقا همانطور که ما به آن ها فکر میکنیم. خانم کامرون اینگونه زندگی کردن را «زندگی از ته دل» نامیده است؛ یعنی هنر خوب گوش دادن به اطراف؛ و سپس بهتر است هنر خوب گوش دادن به افکار و ذهنیت خود را در راه نوشتن به کار بگیریم.
«نوشتن کیمیاگری است. من با نوشتن آن شعر و حرکت کردن و بیرون آمدن از فضای تنگ و تلخ ذهنی و ورود به دلی سبک و بازیگوش، دیگر قربانی نیستم، دیگر دشمن و طرف صدمه دیده نیستم. من دوباره همانم که هستم: نویسنده. من صدمه را هضم و جذب کرده و تبدیل به هنر کردهام.»
در این قسمت خانم کامرون از خاطرهای صحبت میکند که برایش ناراحتکننده بوده اما توانسته ناراحتیاش را به شکل هنر نوشتن تغییر دهد. نتایج کار خود را هنرمندانه دیده و از کارش به عنوان نویسندگی راضی بوده است.
بسیاری از ما اگرچه نویسنده نیستیم اما به احتمال زیاد این تجربه را داشتهایم که در موقع ناراحتی به نوشتن پناه ببریم. تمام خشم و ناراحتی خود را به خورد کاغذ دهیم و او هم دم بر نمیزند و تنها سعیش بر این است که ما آرام بگیریم. انگار تمام حرفهای دل را به دوستی گفتهایم و او هم بیهیچ چون و چرا پذیرفته است.
اکنون اگر از نگاه نویسنده نگاه کنیم، میبینیم درست عمل کردهایم. هرچیزی در این دنیا ارزش نوشته شدن را دارد حتی اگر از نوع غم و اندوه باشد.
فائزه جان عالی نوشتی؛ دستت طلا
موفق باشی 💗💗💗💗💗
چقدر با دیدن دیدگاه شما نسبت به نوشتهام خوشحال شدم و انرژی گرفتم خانم نیکومنش عزیزم😍😍😍 با موفقیتهای روزافزون بدرخشید