اولین موضوع چالش جدیدِ من، سین مثل سلامتی است. چالشی که باید ۴۰ روز پشت هم وبلاگ‌نویسی را ترک نکنم.
سلامتی پراهمیت‌ترین نعمتی است که در اختیار داریم. اما بیشتر اوقات کم‌اهمیت‌ترین موضوعی است که از آن یاد می‌کنیم. یاد گرفته‌ایم از نداشته‌ها سخن بگوئیم و به‌همین دلیل هم مدام نداشتن‌ها نصیبِ ما می‌شوند.
بگذارید از خودم بگویم. از خودم که تا چند وقتِ پیش این موضوع را نادیده می‌گرفتم. شاید از نداشتن‌ها حرف نمی‌زدم، چون اصلا اهلِ حرف زدن نیستم. اما حس و حالم خوب نبود. سینِ سلامتی برایم کم‌رنگ شده بود. دست خودم نبود. هرگاه کسی را بیمار می‌دیدم، انگار من نیز اذیت می‌شدم و او را درک می‌کردم و ذهنی منفی به سراغم می‌آمد.
حدود یک‌ ماه پیش بود. نزدیک ظهر ساعت حدود ۱۱ و نیم صبح بود و من طبق معمول سرِ کار پشت میز نشسته بودم و کارها را انجام می‌دادم. کاغذبازی‌هایی که هیچ‌وقت در کار من تمامی ندارد. کار کردن در دفتر بیمه را می‌گویم. آنقدر مراحل اداری و کاغذبازی دارد که حد ندارد. این مساله واقعا برایم حوصله‌سربر است.
از موضوع دور نشوم. همان حوالی بود که دردِ کمی پشت کمرم در نواحی کلیوی احساس کردم. گمان بردم که آن هم دردی گذراست و بزودی حل می‌شود. تنفس‌های عمیق را شروع کردم. یکی پس از دیگری. اما آن‌ دفعه با بقیه مواقع فرق داشت. با هر تنفس عمیق، درد من بیشتر و بیشتر می‌شد. دردی ناآشنا برای من بود. ابتدا فکر می‌کردم عضله‌ی پشت کمرم گرفته و بعد از مدتی خوب می‌شود یا حداقل در همان حد است. اما آن‌طور نبود. آنقدر درد زیاد شده بود که توان نفس کشیدن هم نداشتم. همیشه در مقابل درد مقاومت می‌کنم اما در این مورد نتوانستم و امانم را بریده بود. با تجربه‌ای که از دیگران داشتم حدس‌هایی می‌زدم اما باور نمی‌کردم. دیگران را دیده بودم که به هنگام دردِ کلیه، زمین و زمان را به‌هم می‌دوزند، حتی اگر در چشم بقیه، مرد یا خانمِ مقاومی بودند. اما تصورش هم برایم دشوار بود که آن را برای خودم به سنگ کلیه نسبت بدهم. می‌خواستم از زیرِ دانستن این موضوع به نحوی شانه خالی کنم.
هر چه که بود دو ساعت مداوم درد امانم را بریده بود که به سختی با همراهی مادرم به دکتر رفتم و همان جواب شد که تصورش را نمی‌کردم. آنقدر از آن زمان تا دو هفته حالم بهم ریخته بود که قدرت و توانایی جسمی من ضعیف شده بود و کارهایم همه ناقص ماندند.
بعد از آن بیشتر به سلامت بودن و داشتن سلامتی فکر می‌کنم. مهم‌تر از آن هر اتفاقی را به دید مثبت نگاه می‌کنم. اینکه دردی را متحمل شده بودم دلیلش آن بود که آن ناهماهنگی را در جسم خود بهبود دهم و خدا را شکر بودن. کم‌کم سعی کردم خود را به طرف سینِ سلامتی بکشانم تا به ترتیب لام و الف و بقیه حروف سلامتی را نیز به کمک دیگر چیزها به سمت و سوی بهتری در ذهنم هدایت کنم.
هرچقدر که فکر می‌کنم بیشتر این موضوع برایم روشن می‌شود که سلامتی را ارزان بر باد ندهم و آن را با هیچ‌چیزی در زندگی عوض نکنم.
خدا کند هر چه هست سلامتی باشد و هر چه به دست آوریم سلامتی!