دخترک روی پارچه ای گل گلی که روی علف های پارک پهن شده بود، نشسته بود و به سویی خیره شده بود. چند لحظه ای نگاهم تعجب وار به او خیره ماند. به ساعت مچی ام نگاهی انداختم، بله دخترک سه دقیقه است که اینطور زل زده به چیزی که من نمیدانم آن چیست…شاید به پسر بچه ی پنج ساله ای نگاه می کند که دارد بستنی اش را باز می کند…شاید نه به پشت سر پسربچه که قصر بادی بزرگی برپاست و آهنگ کودکانه ای به گوش می رسد… عروسک کوچیک من قرمز پوشیده… شاید مادرش به اجبار او را نشانده ولی او دوست دارد برود و بازی کند… چقدر کنجکاو بودم در موردش…انگار آن لحظات، کاری بغیر از آن نداشتم! انگار حس کنجکاوی در من گل کرده بود… مادر دخترک لقمه نانی به او داد و کمکش کرد که نان را درست در دست بگیرد که مبادا گوشت داخل نان بیرون بریزد! با مشغول شدن دخترک به خوردن نان و اینکه سرش را به سمت مادرش چرخاند، انگار کنجکاوی ام کم شد… سرم را پایین آوردم، اینقدر در حس کنجکاوی فرو رفته بودم که حالا با پایین آوردن سرم از مدت زمان سپری شده با خبر شدم… دوباره سرم را به حالت عادی بالا آوردم، با کمال تعجب دخترک درحالیکه لقمه نانش را میخورد، دوباره به همان سمت خیره شده بود. آه دختر خسته نمیشوی! بس است،هرچه میخواهی به پدر و مادرت بگو ،حتما در صورت امکان برایت فراهم می کنند،لااقل ازین خانواده ای که میبینم بعید است که خواسته ی دخترشان را برآورده نکنند! داشتم با خودم این فکر ها را می کردم که دخترک نان را انداخت و سریع بلند شد و دوید به سمت باغچه ای که روبرویش قرار داشت. متوجه نشدم کی پاشدم و به سمت دخترک رفتم و چقدر به دخترک نزدیک شدم… پسر بچه ای که بستنی می خورد داخل باغچه افتاده بود… با خود گفتم پس حدسم درست بود، به این پسر بچه نگاه میکرد آن دخترک!
اما وقتی مادر، پسر بچه اش را در آغوش گرفت و از کنار باغچه فاصله گرفت، دختر بچه بی آنکه توجهی به آن پسربچه ی در حال گریه کند، همانجا کنار باغچه ایستاد، گلی زرد رنگ و کوچک در دستان کوچکش می درخشید. با چشمان خود دیدم که چطور دخترک گل زرد رنگی که من توجهی به آن نداشتم را با عشق می بوسید و زیر لب میگفت، نگران نباش، میدانم سخت است از خاک جدا شدی و آسیب دیده ای، اما قول میدهم که در گلدان کوچک اتاقم، تو را بکارم و از تو جوری نگهداری کنم که از روز اول هم بهتر بشی…
ثبت ديدگاه