امروز داشتم درباره کلمهٔ «زندگی» جملاتی را پشت‌سرهم می‌نوشتم. تا حالا تجربه این را نداشتم که برای یک کلمه، پانزده جملهٔ مختلف بنویسم و دیدگاه‌های خود را، راجع به کلمات خیلی عمیق و دقیق بدانم.

تجربه جذابی بود. از یک طرف کلمهٔ «زندگی» من را بیشتر به نوشتن‌ ترغیب می‌کرد، از طرف دیگر کشف ذهن خودم درباره این کلمه، من را تا آخرِ صفحه پایِ نوشتن نگاه داشت.

راستش فکر نمی‌کردم بتوانم تمام ۱۵ جمله را بدون هیچ وقفه‌ای بنویسم. زندگی تازه برای من معنایش جدی‌تر شده بود. تازه داشتم متوجه می‌شدم من از زندگی چه می‌خواهم و حضورم در زندگی دنیایی چه معنایی می‌تواند داشته باشد.

شاید جمله‌هایی که می‌نوشتم از نظر ساختار کمی پس و پیش بود، اما معنایش برایم تازگی داشت. انگار خودِ درونم، من را جذب کرده بود.

از میان جمله‌ها ۶ تا را انتخاب کردم و آن‌ها را برای خودم مرور کردم و دوباره معنایشان را در ذهن خود جست‌وجو کردم. تجربه‌ای زیبا و ماندگار شد.

بعد از اتمام نوشتنِ جملات و نگاهی دوباره به معانی آنها در خودِ درونم، با این جمله از رضا بابایی مواجه شدم که «تا ندانیم چرا نباید خودکشی کنیم، نمی‌دانیم چرا باید زندگی کنیم.»

کم‌کم معنا داشت در ذهن من جای خودش را پیدا می‌کرد. چرا رضا بابایی چنین حرفی را گفته بود. این جمله اینطور در ذهن من جا پیدا کرد که ارزش زندگی را کسی متوجه می‌شود که مرگ را دور از انتظار نبیند. خودکشی را نمادی برای مرگ لحظه‌ها دریافت کردم. اینکه ارزش زندگی را نمی‌دانیم بر پایهٔ یک مشکل اساسی در ذهن ما شکل گرفته و آن ندانستن این است که همیشه وقت، طولانی و دردسترس نیست.

باید ارزش تمام لحظات زندگی را دانست. بعضی روزها چنان از خستگی خوابم می‌بَرد که وقتی صبح چشم باز می‌کنم، خود را در دریایی از خوشحالی و شادکامی درونی غوطه‌ور می‌بینم. خوشحالی من بخاطر خستگیِ روز قبل و سرحالیِ روز جدید نیست؛ خوشحالیِ آن لحظه‌ام متعلق به زمانی‌ است که متوجه می‌شوم ارزش زندگی را آنقدری می‌دانم که نخواهم لحظه‌هایم را بکشم.

گاهی از فرط خستگی بر اثر کارها بر خود می‌پیچم، اما زمانی که به نتیجه فکر می‌کنم دلم تمام ناآرامی‌های درونی و بیرونی را می‌پذیرد. می‌پذیرد که زندگی همین است، اگر تلاش نکنیم تا به اهدافمان برسیم، به اندازه تمام آن لحظات اهدافمان از ما دور می‌شوند و آنگاه هرچقدر به طرفش برویم، باز هم نمی‌‌توانیم زمان‌های کشته‌شده را زنده کنیم. ممکن است بعد از آن، کار به پشیمانی و سرزنش برسد و یا اینکه کار، به پشیمانی و تلاش برسد، نمی‌دانم.

اما…
خیلی فرق است میان دانستن و ندانستن،
خیلی فرق است میان زندگی و خودکشی،
خیلی فرق است میان پشیمانی و تلاش،
اما اگر بخواهیم ارزش زندگی را بسنجیم، فرقی میان خودکشی جسم با کشتنِ زمان‌های خود نیست.

خدا به ما هدیهٔ زندگی بخشیده است، پس آن را تا زنده‌ایم غنیمت بشماریم.