این روزها این موضوع خیلی برای من جدی‌تر شده است. کارهایی را شروع کرده‌ام که بی‌ربط به یکدیگر نیستند اما گاهی این حس را دارم که شاید تداخل و تلفیق و در واقع یادگیری آن‌ها با یکدیگر لطمه‌ای به کلِ کار وارد کند یا نه اصلا لطمه‌ای وارد نکند و تنها مسیر کمی کندتر پیش برود. خب کندتر پیش رفتن مسیر مساله‌ای نیست که برای من بسیار آزاردهنده باشد که بخاطر آن مجبور باشم یک حوزه کاری خود را ترک کنم. این در حالی است که به هر دو آن‌ها علاقه‌مندم و تلاشم را برای متخصص شدن در هر دو آن‌ها و تلفیق آن‌ها با یکدیگر خواهم کرد.
ابتدا باید بگویم حوزه کاری من تلفیق هنر نوشتن و ترجمه انتخاب شده است و با اطلاعاتی که دارم، این دو حوزه کاملاً به یکدیگر مرتبط هستند و موضوع‌های مشترک زیادی با یکدیگر دارند، برای مثال مطلبی را برای ترجمه می‌خوانم و یاد می‌گیرم که همان اصول در مسیر نوشتن هم به کار می‌آید. زیرا پایه و اساس هر دو درست نوشتن است و ما برای درست نوشتن به یادگیری زبان احتیاج داریم و برای ترجمه نیز همین نیاز دیده می‌شود.
به احتمال زیاد مقصود از انتخاب یک حوزه، همان انتخاب موضوع است که واحد باشد. در اینصورت می‌توان فکر و یادگیری و مطالعه را تنها روی یک مبحث سرمایه گذاری کرد و نتیجه بهتری نیز گرفت.
بنابراین کندتر شدن مساله پیش‌بردِ اهدافم را تا حدود زیادی نادیده گرفتم و بجای توجه به هدف، به مسیر رسیدن به هدف توجه کرده‌ام و به بخش هم‌پوشانی دو حوزه‌ی نوشتن و ترجمه رسیدم و هر دو را پیش نیاز و وابسته به یکدیگر یافتم.
اینجا متوجه این قضیه شدم که اگرچه بهترین کار برای متخصص شدن این است که در یک حوزه‌ی واحد کار کنم و آن را پیش بگیرم؛ اما در بسیاری از موارد پیش‌بردِ دو حوزه با یکدیگر، کمک بزرگی به متمایز بودن در همان حوزه‌ها می‌شود و منجر به کاری نو خواهد شد.