امروز کار خوبی درباره اینکه ایدههای بیشتری برای نوشتن داشته باشم، یاد گرفتم و آن هم نقاشی کردن افکارم بود؛ به اینصورت که افکارم را به صورت طرحواره دربیاورم.
آنقدر این کار برای من لذت بخش بود که از امروز بعدازظهر در ذهن من مانده و تثبیت شده است. یکی از دوستانم در تدریس خودش این روش را معرفی کرد. وقتی گفت هر چیزی در ذهنت هست را نقاشی کن، من نمیدانستم دقیقاً چه چیزی باید بکشم. اولاً که نقاشی من خوب نیست، دوماً نمیدانم چه چیزی بکشم و چطور بکشم. او با این حرفش که اصلا قرار نیست نقاشی همچون پیکاسو بکشیم و فقط یک تمرین برای ذهن ماست که آن را بجز نوشتن بیرون بریزیم، باعث شد در این کار راحت باشم. دلیلش این بود هر وقت نمیتوانیم بنویسیم بریم سمت اینکه چیزی که در ذهن داریم را بکشیم و اینطوری هم تنوع در کار ما راه پیدا میکند، و هم باعث میشود خلاقتر فکر کنیم و برای هر چیزی که در تصویر وجود دارد، کلمهای در نظر بگیریم. شاید برای هر تصویر بگردیم و کلمهای پیدا کنیم که تا بحال با آن سر و کار نداشتیم و این خود تمرینی برای کلمه برداری است و باید بگویم که این اولین فایدهاش هست. دومین فایدهاش این هست که وقتی ما با یک عکس یا نقاشی بجای نوشته سر و کار داریم، پس باید به این نکته هم دقت کنیم که میتوانیم به آنها به وسیلهی تصور و خیالات و احساسات خودمان سر و شکل دهیم و دربارهشان بنویسیم و این می تواند نظرهای بیشتری را برای نوشتن به خود جلب کند و این شگفت انگیز است، حداقل برای من که به تازگی در مسیر نوشتن قرار گرفتهام.
ثبت ديدگاه