با شتاب حاضر شدم و دکمه های مانتو ام را بستم و مقنعه خود را پوشیدم و کیفم را برداشتم و سریع به سراغ چوب لباسی رفتم تا چادرم را بردارم. دیر شده است و آن را پیدا نمی کنم. روی چوب لباسی، داخل کمد، روی مبل اتاق. نه نیست! درست لحظه ای که عجله دارم، چادرم را پیدا نمی کنم. گاهی پیش می آید.
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
حالا این شعر یادآور اوضاع من بود. داشتم فکر می کردم که آخرین بار کی از بیرون به خانه برگشتم و آن را کجا گذاشتم. نیاز داشتم به چند لحظه آرامش. تصمیم گرفتم روی مبل تک نفره اتاقم که به رنگ آبی بود و به من آرامش می داد، چند لحظه ای بنشینم. گاهی این کار را انجام می دادم و تقریبا همیشه جواب میداد. روی مبل نشستم و سعی کردم آخرین بار را به خاطر بیاورم. آخرین بار دیشب بود که از خانه ی خواهرم آمدیم و من هم خیلی خسته بودم. یکراست به اتاقم آمدم و چادرم را در آوردم و … حالا اینجاست که باید به خاطر بیاورم! فکر می کنم لحظه ای درست مثل الان روی مبل اتاق نشسته بودم و چادر را روی پاهایم گذاشتم، چند دقیقه ای سرم را به پشتیِ مبل، تکیه دادم و چشم هایم را بستم تا انرژی لازم برای انجام کارهای آخر شب را به دست بیاورم. خیلی دیر آمده بودیم و ساعت ۱۲ بود و کلی کار که باید انجام می دادم و فردا صبح (که درست همین الان است) که طبق معمول باید دوباره به سرِ کارم می رفتم. بله درست چند دقیقه بعدش بود که بلند شدم تا به کارهایم برسم و زودتر بخوابم. مثل اینکه ایندفعه یادم نمی آید! همیشه آن را آویزان می کردم روی چوب لباسیِ اتاق، اما حالا اثری از آن نیست! چشمم به طرف راست مبل افتاد. چادر مشکی رنگم را حالا پیدا کردم در حالی که روی زمین افتاده بود و مچاله شده بود. اکنون متوجه شدم که دیشب از بس به فکر کارهای انجام نشده بودم که این وظیفه ی کوچک خود را که همیشه نسبت به خودم قرار دادم و انجام می دهم را فراموش کرده بودم!
چادر را سریع از روی زمین برداشتم. بله چروک شده بود و من هم متنفر از چادرِ چروک! عاشق چادرم هستم و دوست دارم همیشه آن را مرتب و اتوکشیده بپوشم. اما آن روز! خدایا فقط همین یک قلم را کم داشتم. امروز که دیر از خواب پاشدم و وقت صبحانه خوردن را هم پیدا نکردم و سریع حاضر شده بودم، باید این اتفاق برای چادرِ عزیز من بیفتد. بیش از اندازه دیر شده بود، زمانی برای اتو کشی مجدد وجود نداشت. سعی کردم با حسِ ناخوشایند خودم نسبت به چادر چروکیده کنار بیایم.
خوشبختانه محلِ کارم به خانه ما نزدیک بود. به راه افتادم. راه بیست دقیقه ای تا محل کار انگار برایم تنها شش هفت دقیقه طول کشید. آنقدر چادر چروک شده ذهنم را پر کرده بود که یک لحظه از فکرش بیرون نیامدم. در راه این سوال به ذهن من می آمد که کسانی که من را با این اوضاع می بینند حتما فکر می کنند ما یک اتو هم در منزل نداریم! دروغ چرا، هر وقت کسی را با چادری مثل چادرِ الان خودم در خیابان می بینم همین فکر به ذهنم می رسید. حالا نوبت خودم است! از بس که راجع به دیگران بد تصور کردم و از یک کاه، کوهی عظیم درست می کنم. بله این عادت را باید کنار بگذارم. این عادت بدِ تفکر اشتباه را می گویم. باید با خودم تکرار می کردم که افکار درست را جایگزین افکار اشتباه و مریض قرار دهم.
آنقدر در افکارم غرق بودم که متوجه گذر زمان نشدم و خودم را در جلوی دفترِ کارم یافتم. این مسیر دیگر برایم عادی شده بود و انگار نیازی نداشت که فکری در رابطه با انتخابِ مسیر داشته باشم. مغزم به صورتِ خودکار فرمان انتخابِ مسیر را جلو جلو به پاهایم می داد.
کمی عقب رفتم و به چادرم نگاهی انداختم. تصمیم گرفتم آن را به چشم مساله ای گذرا نگاه کنم و نگذارم بیش از این روزِ من را خراب کند. سرم را بالا گرفتم و مثل همیشه با اعتماد به نفس داخل دفترِ کارم رفتم و بعد از سلام با همکاران، پشت میزم قرار گرفتم. نگاهِ معنی دار بعضی ها را نسبت به خودم حدس می زدم. اما مهم نبود چون تصمیم گرفته بودم آن را نه بی ارزش اما مساله ای گذرا و تنها مختص به همان روز ببینم. به این فکر می کردم که صد البته این مساله نمی تواند در شخصیت من تغییری ایجاد کند. آن روز سعی کردم رفتارم مانند هر روز باشد، خوب و متین و محترمانه.
و من حالا دقیقا راس ساعت ۲ سرم را از روی پرونده ها بالا گرفتم و به ساعت دیواری نگاه کردم و با تعجب سرم را به طرف ساعت مچی خودم انداختم. بله درسته، ساعت ۲ ظهر بود و وقت اداری تمام شده بود. نفس عمیقی کشیدم. پرونده ها را بستم و هر کدام را سرجای خود قرار دادم. دو دستم را روی میز گذاشتم و سرم را به بهانه ی رفع خستگی پایین آوردم که نگاهم به چادرم افتاد. حالا دوباره ماجرای صبحِ امروز را به یاد می آوردم و لبخندی زدم و با خود گفتم هیچ ظاهرِ نا آراسته ای نمی تواند باطن زیبا را مخفی کند، این در حالی است که عکس این قضیه تاحدودی وجود دارد
ثبت ديدگاه