روز پر استرسی بود. مجبور بودی روز را به شب برسانی. مجبور بودی احساس قلبی‌ات را از اطرافیانت پنهان کنی. انگار قلبت اصلاً قصد آرام ‌شدن نداشت. تمام خانواده با تو حرف می‌زدند اما هوش و حواست آنجا نبود و خودت هم نمی‌دانستی در کجا سیر می‌کنی. انگار منتظر نشانه‌ای بودی و تمام هفته را به این امید گذرانده بودی. اما کسی چه می‌داند تو چه می‌خواهی و درون ذهن و قلب تو چه می‌گذرد. شاید اگر ساعت‌ها بی‌حرکت هم می‌نشستی، متوجه گذر زمان نمی‌شدی. شاید هم در انتظار گذر زمان بودی و خودت خبر نداشتی.

دوست داشتی زمان بگذرد و تو را از آن حال و هوا در بیاورد، اما بی‌شک می‌دانستی خیره شدن به گل‌های بنفش قالی هم دردی از تو دوا نمی‌کند.

ذهن مشوش لحظه‌ای تو را رها نمی‌کرد و بی‌تابی از سر و رویت می‌بارید؛ اما با این حال بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با خود تصمیم گرفتی که بیرون از خانه بروی تا هوایی عوض کنی و بلکه آرامش، بخش کوچکی از قلبت را تسخیر کند.

آرامش درونی‌ات را گم کرده بودی. انگار آن را پیش کسی جا گذاشته‌ بودی و منتظر بودی کسی پیامی بدهد یا زنگی بزند و تو را از این حال و هوا دربیاورد.

انتظار دلیل خوبی بود برای تمام غر زدن‌هایت. به خانه برگشتی و مدام به جان همه غر زدی که چنین می‌خواهی و چنان نمی‌خواهی. عالم و آدم را مقصر دانستی و حرف اطرافیانت هم بر تو همچون تیری بود که تو را بیشتر از قبل می‌رنجاند.

آرامشت را گم کرده بودی. از همه آرامش را طلب می‌کردی حال آنکه مطمئن بودی منشا اصلی پریشانی‌ات چیز دیگری است.

تقصیری نداشتی، دیگران نیز هم همینطور بودند. نگرانت بودند و بایدها و نبایدهایی را می‌گفتند که فکر می‌کردند نمی‌دانی. مساله اینجا بود که نشان نمی‌دادی همه چیز را درک می‌کنی و تنها مشکلت این بود که دلیل ناآرامیِ تو برایشان ملموس نبود! شاید تقدیر همین را می‌خواست، چون گاهی اوقات باید به زور هم که شده چیزی را بخواهی که دوست نداری!

بنابراین با مسیرهایی که هیچ راهی بجز رفتنش را نداری، نجنگ تا حداقل ذهنت آرام بگیرد و قلبت معنیِ صبر را متوجه بشود.